تو نیستی که ببینی

*یه بار رفته بودیم عروسی...
موقعی که عروس و داماد واسه خوش آمد گویی رسیدن سر میز ما ...چشم تون روز بد نبینه...
من به جای تبریک،گفتم التماس دعا...
حالا شما خودتون عکس العمل اطرافیان ومنو تصور کنین...ملتی که صدای منو شنیدن مردن ازخنده...

 

*به جی افم زنگ زدم و داشتم باهاش حرف میزدم، اونم داشت با هندزفیری باهام حرف میزد که اگه کسی اومد تو اتاقش وانمود کنه داره آهنگ گوش میده.
بعد یهو مامانش صداشو شنید که داره حرف میزنه و یهو اومد تو و گوشیشو گرفت.
منم به جای اینکه قطع کنم شروع کردم "حسین تهی" خوندم که یعنی داشت آهنگ گوش میداد.
مادرش مونده بود بخنده یا فحشم بده

 

*یکی از دوستمام تعریف می کرد:
دبیرستان که بودیم یه معلم خصوصی فیزیک گرفته بودیم با چنتا از بچه ها. طرف یه پیر مردی بود طرفهای 70 سال اینجورا! خیلی آدم تریپ شخصیت و مودبیبود. کلاس تو خونه یکی از بچه ها بود که یه آپارتمان کوچیکبود. همیشه وقتی که کلاس داشتیم در آپارتمان رو میذاشتیم رو هم که دیگه کسی نخواد بره در رو باز کنه. طرف هر وقت می اومد با اینکه میدید در باز هست ولی باز چند بار در میزد و میگفت دهقان هستمو بعداز چند... بار که اینو میگفت وارد میشد. یه رفیق شوت هم داشتیم که خوراکش دراوردن ادای بقیه بود. یکی دو بار دیر تر اومد و ادای این طرف رو درآورد و مارو که تو خونه بودیم سر کار گذشت. جلسه بعدش دیدیم باز در میزنن. گفت دهقان هستم. ما هم خواستیم رو دست بزنیم شروع کردیم گفتیم: بیا تو گوساله...باز برا ما مودب شدی...گم شو بیا تو دیگه آشغال!...دیدیم خبری نشد..یکی ازبچه ها گفت اگه نیای میام......یالا بیا تو! دیدیم در باز شد معلمه اومد تو! تاا وارد شد گفت: فقط بگم خیییلی بی شعورین!.....انصافا خیلی سووتی بود!



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٧ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : iloosh | نظرات ()